تبليغاتX
ارتباطات بین فرهنگی

 بیژن تفضلی

واژه "تروريسم" در موقعیت های مختلف، تعريف متفاوتي دارد. تعاريف كنوني تروريسم نتوانسته تمام گستردگي اين مشكل را بيان كند و "تروريسم" هنوز به تعريفي جامع و مورد توافق از سوي محققان، سياستمداران و مسئولان دولتي، نياز دارد. الکساندر (1979) تروريسم را «ابزارهاي سياسي، تاكتيكي و استراتژيك در منازعه قدرت ميان كشورها» تعريف مي كند  (p. 159). تروريسم همچنين «اصطلاحي است كه براي تشريح استراتژي خشونت به منظور ترور در درون بخشي از يك جامعه خاص به كار مي رود[1]» (Bassiouni, 1983, p.182).

يك رويكرد جامع ديگر كه نمايانگر پيچيدگي اين مساله است، از سوي اندرس و ساندلر(Enders & Sandler,) (1993 )ارايه شده: «تروريسم استفاده عمدي – يا استفاده تهديد آميز- از خشونت يا زور غير متعارف براي دستيابي به يك هدف سياسي از طريق ترس و ارعاب است. تروريست­ها اغلب خشونت و تهديد خود را به سمت يك گروه هدف بزرگ كه به صورت مستقيم هم دخالتي در تصميم گيري­هاي سياسي مورد نظر آنها ندارند، هدايت مي كنند (p.829). لاکوئر  (1996) در تعريف خود از اين پديده، تروريسم را «كاربرد خشونت يا تهديد[2] به منظور ايجاد وحشت در جامعه، تضعيف يا حتي سرنگوني مقامات و ايجاد تغييرات سياسي» مي داند (p.24).

با این وجود در یکی از این منابع با توجه به تعاریف مختلف، شاخصه و اجزای مفهومی تروریسم به شرح زیر ترسیم گردیده است[3]:

1)                خشونت( Violence):عمومی ترین ویژگی تررویسم خشونت یا تهدید به استفاده از خشونت می باشد.

2)                قربانی ( Target):انتخاب تصادفی یا از روی هدف غیرنظامیان یکی از ویژگی ها و معیارهای اقدامات تروریستی است.

3)                هدف (Objective) : هدف تروریسم ایجاد وحشت و ترس در قربانی است که این قربانی می تواند حکومت، کل جامعه یا گروهی از اعضای جامعه باشد.

4)                انگیزه ( Motive): اقدامات تروریستی ممکن است برای رسیدن به اهداف سیاسی یا مذهبی انجام شود و یا ممکن است بر اساس کسب منافع شخصی صورت گیرد.

5)                قانونمندی( Legality): غیرقانونی بودن از ویژگی های بارز تروریسم است.

6)                قبول مسئولیت : صدور بیانیه پس از اقدام تروریستی یکی از ویژگی های تروریسم است.

عامل اقدام تروریستی : بسیاری از تعاریف تروریسم، اقدامات حکومت های قانونی را به عنوان اقدام تروریستی در نظر نمی گیرد مگر آنکه کار آنها پنهانی و در زمانی غیر از جنگ انجام شود.

تروريسم همانند هر نوع جنگ ديگري، مبتني بر تركيبي از مقاصد و امكانات است. وقتي هر دوی اين­ها د ركنار هم قرار مي گيرند، تروريسم غالب مي شود.  امروزه توجه ويژه­اي از سوي دولت­ها و رسانه­هاي جمعي به افزايش احتمالي امكانات تروريست­ها در آينده نزديك، به عنوان پيامد دستيابي آنان به سلاح هاي نامتعارف مي شود كه شامل تركيبات شيميايي و عناصر بيولوژيكي ( كه سيستم عصبي، پوست ويا خون را مورد حمله قرار مي دهد) و گاهي سلاح­هاي هسته­اي است.

در ذهن دولت ها و محققان آكادميك هيچ ترديدي وجود ندارد كه "ديوانگان" زيادي در بيرون اگر فرصتي داشته باشند، دوست دارند از اين قبيل سلاح ها استفاده كنند. تنها دليلي كه كمتر شاهد موج جديد تروريسم بوده ايم، مشكلات توليد، دستيابي و پايدارسازي مواد نامتعارف است. با اين وصف، برخي محققان براين باورند كه آن روز آنقدر دير نيست كه تروريست ها به منابع مالي و تكنيكي كافي براي كنترل و استفاده از اين مواد دست يابند (Ne'eman, et al., 1995).

اوضاع كنوني نشان دهنده تنوع و تعدد تروريست­ها و گروه­هاي بالقوه تروريست با خواست هاي جديد و اشكال جديد خشونت است. انتظار مي رود كه در آينده­اي نه چندان دور گروه هاي تروريستي پيچيده تري پيدا شوند كه تلاش خواهند كرد در آغاز هزاره دوم، به جريان تاريخ كمك كنند. تروريست ها حتي در گروه هاي كوچكتر با يا بدون حمايت سياسي تقسيم سازمان خواهند يافت. حتي مي توان انتظار پديدار شدن تروريست هاي "منفرد"( Lone) را داشت.  اين موضوع در اصول اخلاقي و تمايل آنها به استفاده از تكنولوژي هاي پيشرفته نامتعارف و جنگ اطلاعاتي – سايبر – تروريسم[4] منعكس خواهد شد (Laqueur, 1996; Merari, 1993; Enders& Sandler, 1993; Crenshaw, 1992). در همين حال شناسايي تروريست ها و مقابله با اقدامات آنها هر روز براي پليس دشوارتر مي شود ((Laqueure, 1996

تروریسم قومی

تروريسم قومي به طور قابل توجهي از خشونتي كه داراي محرك ايدئولوژيك، مذهبي يا اقتصادي است، متفاوت است. تروريست هاي قومي اغلب به دنبال هويت نسلي گروهي در برابر هويتي كه توسط دولت مطرح مي شود، هستند. تروريست هاي قومي اغلب ميانجي هاي بالقوه اي كه ممكن است به طريقي بر سر موضوعات هويتي مصالحه كنند را هدف قرار مي دهند. هدف ديگر حملات به وجود آوردن فضايي از ترس ميان گروه هاي جمعيتي رقيب است.

تررويسم قومي مشكل جدي براي دولت ايجاد مي كند. اقدامات متقابل متعارف مي تواند حمايت وسيع تري براي شورش يا يك جنبش جدايي طلب ايجاد كند حتي زماني كه دولت يك گروه تروريستي را شكست داده يا فلج كرده است نيز مي تواند چنين اتفاقي بيفتد. به دليل اين كه استراتژي دولت اغلب پس زده شده و نتيجه معكوس مي دهد، استراتژي ايده آل سياست هويج براي ميانه روهاي قومي و چماق براي فعالان راديكال است.

... در زمان حاضر تروريست هاي قومي نه محدود به جغرافيا هستند و نه منحصر به فرد. آنها در سراسر جهان فعال بوده اند. ببرهاي آزادي بخش تاميل ايلام در سريلانكا، حزب كارگران كردستان (PKK)[5]، ارتش موقت جمهوري خواه ايرلند (PIRA)[6] در ايرلند شمالي، گروه جدايي طلب باسك (ETA)[7] در اسپانيا، همگي مثال هاي گروه هاي تروريست قومي اند...

تروريسم قومي تفاوت قابل توجهي با خشونت هايي كه با انگيزه هاي ايدئولوژيك، مذهبي يا اقتصادي انجام مي گيرد، دارد. همانند تروريست هاي ديگر، تروريست هاي قومي تلاش مي كنند كه بر گروه هاي رقيب و دولت متخاصم تاثير گذارند. ولي برخلاف ديگر تروريست ها، تروريست هاي قومي بر روي جعل يك هويت قومي جداگانه و ايجاد بسيج قومي تمركز دارند. در مقابل يك هويت عرضه شده به وسيله دولت، تروريست هاي قومي براي ايجاد يك هويت جمعي تلاش مي كند. آنها اين هويت را در فعاليت هاي تروريستي جستجو مي كنند كه تاثيري دوگانه دارد. اول، تروريسم پيوندي جمعي ايجاد مي كند كه نتيجه مقابله به مثل دولت يا اجتماعات رقيب است، دوم در پي ترغيب ناگزيري كه جلب توجه به دلايلشان در ميان جمعيت بزرگتر به دنبال دارد، شاهد افزايش تعداد و حمايت مالي از آنها خواهيم بود.

هدف ديگر بسياري از تروريست هاي قومي ساختن فضايي از وحشت ميان جمعيت گروه هاي رقيب است. اين ترس موجب مهاجرت "اختياري" و همسان سازي قومي مي شود. به علاوه، حملات تروريستي معمولا جوامع چند قوميتي را قطبي مي كند و همچنين موجب افزايش حمايت براي جنبش هاي سياسي قومي غيرخشونت آميز مي شود. بنابراين ترس به تغيير تركيب جمعيتي ملي و سياست ها در جهت منافع راديكالهاي قومي كمك مي كند.

به دليل اين كه اقدامات متقابل معمول عليه تروريسم مي تواند به ايجاد حمايت گسترده تر براي يك شورش قومي يا جنبش سياسي منجر شود، تروريسم قومي دولت را در وضعيت دشواري قرار مي دهد. با حمله عليه يك گروه تروريست قومي، دولت نه فقط عليه خود دشمني ايجاد مي كند بلكه همچنين هوشياري عليه مساله اي كه در غير اين صورت ممكن بود پوشيده بماند را بالا مي برد.

وجه تمايز تروريسم قومي



[1] A term used to describe a strategy of violence designed to inspire terror within a particular segment of a given society

[2] Substatc application of violence or threatened violence

[4] Cyber-terrorism-information warfare

[5]  Kurdish Workers Party

[6]  Provisional Irish Republican Army

[7]  Euskadi ta Askatasuna

+ نوشته شده توسط بیژن تفضلی در سه شنبه 8 دی1388 و ساعت 0:29 |

بیژن تفضلی

تحلیل گفتمان انتقادی

تحلیل گفتمان انتقادی به ما کمک می کند تا بتوانیم  بفهمیم  گفته های اشخاص تا چه اندازه نتیجه ایدئولوژی ها ی فردی و سیاسی اجتماعی آنهاست و این ایدئولوژی ها هنگام رویارویی با جناح مقابل ، چگونه مورد بحث قرار می گیرد ( باتیا، 2006).کولر (2005) و ون دایک (1995) معتقدند ، مساله درون و بیرون گروه در تحلیل انتقادی گفتمان ، مساله ای بسیار مهم و حیاتی است. متون طوری نوشته می شوند  که منافع فردی و گروهی  را تامین تامین کنند (ون دایک ، 1993).

از نگاه پدنکارماگال و رملینگر (2006) ،  رویکرد تحلیل گفتمان انتقادی به ما کمک می کند تا از طریق تحلیل ابعاد زبان شناختی متن ، تولیدات معناشناختی آن را مورد آزمون قرار دهیم. از نگاه این دو ، تحلیل گفتمان انتقادی هم نظریه و هم روش است و توجه خاصی به ساختارهای اجتماعی مرتبط ، که روابط قدرت را تولید و تقویت کرده ، یا تغییر می دهند و به چالش می کشند ، دارد. اکثر قضاوتهایی که در تحلیل گفتمان انتقادی انجام می شود بیشتر با ارزشها و نظرها سروکار دارند تا با واقعیتها ( فلاوردیو ،1999).

از نظر فرکلاف (1989) و ون دایک (1993) ، لفظ  انتقادی به این دلیل به تحلیل گفتمان اضافه شده که بتواند روابط میان زبان ، قدرت و ایدئولوژی  که برای مردم عادی قابل تشخیص نیستند را برملا کند ( به نقل از والاسکو ساکریستان  و فورتس اولیویرا، 2006).

فرکلاف (1992) دررویکرد تحلیل گفتمان انتقادی خود ایدئولوژی را ساختهایی معنایی می داند که در تولید ، بازتولید و تغییر روابط نابرابر قدرت نقش دارند ( به نقل از سلطانی ، 1384). بدین ترتیب ایدئولوژی ،به واسطه معنا با گفتمان و زبان که ابزار تولید معنا هستند پیوند می خورد.

صاحب نظران در تحليل انتقادى گفتمان به مانند بارت معتقدند افراد «هم ارباب زبان و هم برده آنند» و اين يعنى مطرح كردن مفهوم عامل (agent) در اين مفاهيم. تحلیل  گفتمان انتقادی ( CDA ) سعى در دستيابى به نظريه اى متعادل دارد. تعادل ميان اين دو پيش نهاده: «زبان ساخته شده است» و «زبان سازنده است» به بيانى ديگر نزد ايشان كنش گفتمانى پويا مطرح مى شود كه در ديالكتيكى سيال هم توليد شدگى و هم توليد كنندگى گفتمان و پوشش دهد. در نظريه گفتمان لاكلائو و موفه اين گفتمان است كه تنها و تنها به وجود آورنده جهان اجتماعى است، حال آنكه نزد فركلاف زبان تنها يكى از اشكال كنش اجتماعى است. نظريه پردازان ماركسيست ايدئولوژى را اسباب دست يك قطب تماميت خواه مى شمرده و هيچ علاقه اى نيز به ساختار ايدئولوژى هاى خاص و يا چگونگى ارائه آنها در محيط هاى خاص نداشتند، در حالى كه CDA و خاص فركلاف به رد چنين ديدگاه هايى كه سوژه در آنها ذاتى منفعل است مى پردازد.

 

تحلیل گفتمان سیاسی

هدف اصلی دراین بخش ارائه یک چارچوب تحلیلی برای تحقیق درباره گفتمان سیاسی در رسانه های ارتباط جمعی معاصر است . گفتمان سیاسی به عنوان یک "نظم گفتمانی "_ این اصطلاح به اختصار شرح داده می شود- درک شده است که به طور مداوم در داخل فرایندهای وسیع تر تغییر فرهنگی و اجتماعی در حال تغییر است که این فرایندها خود رسانه ها و هم سایر حوزه های اجتماعی که مرتبط با آنها هستند را تحت تاثیر قرار می دهند .

در تحلیل گفتمان سیاسی رسانه ها ( و درحقیقت هرنوعی از گفتمان) باید به دو امر توجه کرد: اول:توجه به رویدادهای ارتباطی و دوم: نظم گفتمانی. هدف آن باید به طور همزمان توضیح رویدادهای ارتباطی خاص و تشکیل و دگرگونی نظم سیاسی گفتمان باشد. منظور از نظم سیاسی گفتمان، پیکربندی ساختمند ژانرها و گفتمان هایی است که گفتمان سیاسی را تشکیل می دهند، نظامی اگرچه باز و تغییرکننده - که گفتمان سیاسی اش را در نقطه مشخصی از زمان معین و حدود آنرا مشخص می کند .

نظم های گفتمانی زمینه های عملی هستند که در اصطلاحات گفتمانی خاص دیده شده اند .

در این نسخه  CDAسه گونه مختلف تحلیل به شکل عبارت های ادغام شده به یکدیگر مرتبط می شوند تا اعمال فرهنگی و اجتماعی را به خصلت های متن پیوند دهند. این سه قسم تحلیل عبارتند از:

·     تحلیل متون (گفتاری، نوشتاری، یا ترکیبی از وجوه نشانه شناختی برای نمونه متون تلویزیونی).

·     تحلیل اعمال گفتمانی تولید، توزیع و مصرف متن.

·     تحلیل اعمال فرهنگی و اجتماعی ای که اعمال گفتمانی و متون را شکل می دهند.

یک ویژگی کلیدی این نسخه CDA این است که پیوند بین متون و جامعه یا فرهنگ بواسطه اعمال گفتمانی صورت گرفته است.

اما توجه در اینجا به طور کلی بر روی بینامتنیت است: (یعنی) بر روی اینکه چگونه در تولید و تفسیر یک متن مردم به متون دیگر و انواع متونی که از نظر فرهنگی در دسترس آنهاست، تکیه می کنند. این منبع فرهنگی برای تولید و مصرف متن از مفهومی که از فوکو (1984) عاریت گرفته است، یعنی"نظم گفتمانی" مفهوم سازی می شود. ادعای مطرح شده در اینجا این است که متون گرایشی دوگانه به "سیستمها در معنای گسترده آن دارند: هم سیستم های زبانی و هم نظم های گفتمانی وجود دارند. رابطه متن-سیستم در هر دو حالت دیالکتیک است: متن ها بر سیستم ها تکیه می کنند و همچنین آنها را تشکیل یا بازتشکیل می دهند یک نظم گفتمانی یک پیکربندی ساختمند از ژانرها و گفتمان ها (و شاید سایر عناصر از قبیل صداها، رجیسترها و سبک ها است که مرتبط با یک حوزه اجتماعی مشخص است؛ برای مثال نظم گفتمانی یک مدرسه. به هنگام توصیف یک چنین نظم گفتمانی ای، اعمال گفتمانی سازنده آن مشخص می شود(سلطانی و دیگران، 1387: 65-90).

+ نوشته شده توسط بیژن تفضلی در چهارشنبه 2 دی1388 و ساعت 3:44 |

بیژن تفضلی

مطالعات فرهنگي (انتقادي) بريتانيايي در مورد خبر

رويكرد انتقادي بريتانيايي از نظر رويكردي كه به رابطه ميان رسانه هاي جمعي و سياست دارد، اساسا نئو- ماركسيستي است و ارتباط نزديكي با ساختارگرايي كه پیشتر بررسي شد، دارد. اين رويكرد، ديدگاههاي انتقادي را در چارچوب سنت ماركسيسم مورد توجه قرار مي دهد اما با افكار اوليه ماركسيست ها تفاوت اساسي دارد. درحاليكه ماركسيست هاي نخستين رسانه را تابع محض ايدئولوژي حاكم بر جامعه مي دانستند، رويكرد انتقادي، رسانه را يك صنعت آگاه مي داند كه زيركانه از نظم سياسي موجود حمايت مي كند (Enzenberger, 1974).

به همين دليل در جايي كه از منظر ماركسيست ها، رسانه ها كاملا تحت كنترل نخبگان حكومتي و ايدئولوژي طبقه حاكم هستند؛ در رويكرد انتقادي، رسانه به وسيله تاثيرگذاري بر فرهنگ عمومي به ويژه زبان، از ايدئولوژي مسلط حمايت مي كند اما به روزنامه نگار اجازه مي دهد كه تصور يك گزارشگر بي طرف و عيني گرا از اطلاعات سياسي را از خود داشته باشد (Hall, 1982). 

در مطالعات رويكرد انتقادي، رسانه ها بي طرف، عقل سليمي ،يا واسطه هاي منطقي رويدادهاي اجتماعي نيستندبلکه بالذات به بازتوليد ايدئولوژي هاي از پيش فرمول بندي شده، كمك مي كنند (Van Dijk, 1988). رسانه ها با بازسازي واقعيت اجتماعي به عنوان  نوعي بازتوليد نيروها و ايدئولوژي هاي مسلط در جامعه، از ايدئولوژي حاكم حمايت مي كنند. بنابراين مطالعات انتقادي به ماهيت ايدئولوژيك پيام هاي رسانه ها به عنوان بازسازي ايدئولوژي مسلط، توجه دارد و روش هاي رمزگذاري عناصر يك نظم فرهنگي مسلط به عنوان نوعي "معناي مرجح" را تحليل مي كند (Hall, 1980). متدهاي آنان براي بررسي شيوه هاي ساخت پيام در رسانه ها و فهميدن اين كه چه معنايي مي دهند، تركيبي از نشانه شناسي، ساختارگرايي و  رويكردهاي ادبياتي انتقادي است (Lumley& O'shaughnessy, 1985 in Wolff, 1988).

با اين وجود، تحليل چنين بازتوليدي به هيچ وجه ساده نيست. مطالعات انتقادي براين باورند كه معنا و ساختن آن، اساسا درارتباط با ساختار اجتماعي است و فقط مي تواند در ارتباط با همین ساختار و تاريخچه اش تبيين شود. کنل(۱۹۸۰،Connell) براين باور بود كه پيام رسانه ها روشن و مشخص نبوده و داراي پيچيدگي زبانشناختي و ساختار ايدئولوژيك هستند. وي پيشنهاد مي كند كه اخبار تلويزيون را نبايد فقط داراي سوگيري ايدئولوژيك يا صرفا تحريف شده تلقي كرد. چنين ديدگاهي متضمن اين پيش فرض است كه تصوير تحريف شده نمي تواند به سادگي با واقعيت عيني يا برخي تصاوير بي طرف و درست، مقايسه شود. بلكه برعكس، واقعيت بازنمايي شده در/ يا به وسيله اخبار، به سمت ساختارهاي ايدئولوژيكي گرايش دارد كه مبتني بر تعاريف ارايه شده توسط منابع معتبر روزنامه نگاران مثل دولت يا رهبران اقتصادي است.

مطالعات انتقادي بريتانيايي اغلب با تضاد طبقات در رويكرد ماركسيسم سروكار داشته و اساسا روي نقش ايدئولوژي در بازتوليد اجتماعي تمركز دارد. ايدئولوژي به صورت ويژه اي در تعريف گرامشي از هژموني مفهوم سازي شده است. اين جهت گيري توجه بيشتري به تحليل ايدئولوژيك رسانه و خبر دارد.

نخستين هدف مطالعات انتقادي (فرهنگي) روشن ساختن ويژگي هاي ايدئولوژيك رسانه هاي جمعي است. آنها به ماهيت طبقه بندي شده اخبار، توليد خبر و رسانه ها به ويژه از منظر تاريخي و اقتصادي-اجتماعي، علاقمندند. در حقيقت، عناوين انتخاب شده براي مطالعات انتقادي با  تضاد طبقات ارتباط دارد.

بيشترين كاربرد مطالعات انتقادي بريتانيايي را مي توان در كارهاي گروه رسانه دانشگاه گلاسكو[1] (1982، 1980 و 1976) پيدا كرد. مطالعات دقيق آنها در مورد "خبر بد" (Bad News) برنامه هاي خبري تلويزيون، تحليل محتواي سيستماتيك مصاحبه ها و ابعاد بصري خبر است. در يك مجموعه تحقيقات،  توسط آنها نشان داده شد كه چگونه خبرهاي تلويزيوني در بريتانيا، بيشتر گزارش هاي خبري را از ديدگاه گروه هاي اجتماعي مسلطي كه كنترل دولت و صنايع را در دست دارند، تفسير مي كند. آنها خبرهاي تلويزيون را با تمركز بر استراتژي هاي به كار گرفته شده توسط خبرسازان تلويزيوني هنگام پوشش خبري اعتصابات يا منازعات صنعتي تحليل كرده و به اين نتيجه رسيدند كه سوگيري نظام مند ، به ويژه در جزئيات كوچك و دقيق گزارش هاي خبري (سبك، چرخش در مصاحبه ها، شات هاي دوربين و ...) به سمت وضع موجود گرايش دارد. آنها همچنين نشان دادند كه تصوير ارايه شده از مديران صنايع به طور قابل توجهي مثبت تر از رهبران كارگر است و اعتصاب ها اغلب به عنوان يك معضل براي مخاطب تصوير مي شود. بنابراين، پيامي كه منتقل مي شود اين است كه قصور منازعات صنعتي و مشكلات اقتصادي به گردن اتحاديه هاي كارگري و درخواست آنان براي افزايش دستمزد هاست. اگرچه اين تحليل خبري قطعا نظام مند و كم و بيش روشن است، اماهمچنان براي ساختارهاي  خبري در يك گفتمان تحليلي يا ديدگاه زبانشناسي دليلي اقامه نمي كند. آنها مي توانستند نشان دهند كه سوگيري خبر مي تواند حتي در ساختارهاي آن مثل استفاده از ساخت هاي فعال يا منفعل بيان شود، كه به روزنامه نگار امكان مي دهد عامل فعاليت هاي خبري را از موقعيت سوژه بیان يا سرکوب كند. با اين وصف آنها نمي توانند بيان كنند كه چگونه خبر در ارتباط با زمینه اجتماعي – فرهنگي ساخته مي شود.



[1]  Glasgow University Media Group

+ نوشته شده توسط بیژن تفضلی در جمعه 27 آذر1388 و ساعت 18:56 |

بیژن تفضلی

نشانه شناسي

نشانه شناسي يكي از عناصر مهم در ساختارگرايي است كه نخست از مطالعه مساله زباني و ساختار زبان آغاز شد. بارت (در وولكات،‌1982)، ساختارگرايي را شيوه اي براي مطالعه مصنوعات فرهنگي تعريف كرد كه از روش هاي زبانشناسي معاصر برآمده است. مطالعات اوليه ساختارگرايي سعي بر شناسايي روابط داخلي داشت كه فرم و عملكرد خاص زبان هاي مختلف را ايجاد كرده است. اندكي بعد مطالعات نشانه شناسي افق هاي وسيع تري يافت و تلاش كرد اساس دانش نشانه ها را كه نه تنها زبان بلكه هر سيستم نشانه اي ديگر را شامل مي شود، مشخص كند.

نشانه شناسي، روش هاي ارتباط "نشانه ها" و قواعد محافظت از به كار بردن آنها را مطالعه مي كند (Seiter, 1987 ).

كانون توجه نشانه شناسي، چگونگي خلق معنا صرف نظر از خود معناست. بنابراين متن خبر را در رابطه با مكانيزم هاي داخلي كه معاني به واسطه آنها توليد شده، و به شيوه درگيري با معني متون خاص و گفت و گو درباره شيوه هاي عمومي تر كه از طريق آنها سيستم هاي دلالت گر عمل مي كنند، مي بيند. برهمين اساس، نشانه شناسي ساختار متن را به سيستم اجتماعي مرتبط مي كند تا دريابد چگونه چنان معاني اي ساخته شده و چه نقشي در فرآيند فرهنگي كه معاني را به تجارب اجتماعي و سيستم هاي اجتماعي مرتبط مي سازد، ايفا مي كند (Fiske, 1987 ).

نشانه شناسي از جهت تلاش براي تشريح دقيق نحوه خلق معنا در متن خبر، و به خاطر تاكيد بر تطبيق همه نشانه ها با رسوم قراردادي، كاربرد دارد. اما پاسخي براي چگونگي تغيير سيستم نشانه ها ندارد. اين رشته كه خود را سرسختانه به متن محدود كرده، قادر به تبيين اقتصاد رسانه ها، محصولات، تاريخچه يا مخاطبان آن نيست Seiter, 1987) ).

همان طور كه گفتيم، ديدگاه ساختارگرايي براي تفسير متن خبري در تقابل كامل با نظرات جبرگرايانه ماركسيستي مرتبط با استعاره زيربنا/روبنا نيست. بازنمايي رسانه ها به عنوان خدمات دهنده به ايدئولوژي حاكم از يك سو و القا كننده آگاهي هاي غلط از سوي ديگر، در ساختارگرايي پذيرفته شده نيست. ساختارگرايي بر استقلال و مادي گرايي ايدئولوژي تاكيد دارد و جبرگرايي ايدئولوژيكي يك اقتصاد و طبيعت انعكاسي آن را رد مي كند با اين وصف از آنجا كه ساختارگرايي خود نيز به متن وفادار است، در برابرسوالاتي مثل ارتباط كار با واقعياتي كه با آن سرو كار داشته، يا شرايطي كه آن را توليد كرده، يا مخاطباني كه متن را مطالعه مي كنند، سكوت مي كند (Eagleton, 1978).

درحاليكه اغلب اوقات فرم ها و ساختارهاي توليدكننده معاني فرهنگي كانون توجه  ساختارگرایان است، علاقه كمتري به فرم هاي ويژه فرهنگي، تاريخي يا تفاوت بين آنها نشان مي دهند (Turner, 1990). از اين منظر، ساختارگرايي با مطالعات انتقادي بريتانيايي كه در ادامه تشريح مي شود، مخالف است. از نظر ساختارگرايي، تجربه فقط مي تواند از طريق چارچوب ها و الزامات فرهنگي به دست آيد. سوژه توسط اين الزامات تعريف شده به جاي اينكه آنها را تعريف كند[1] (Hall, 1980, p.66).  آن چه كه هال "ديدگاه ساختارگرا" ناميده است، رسانه ها را حل شده در اعمال ساختاربندي شده اي  مي بيند كه هنگام دال گذاري (signifying) توليد مي كنند. اين كه چطور يك ساختار نوع عمل را تعيين كرده يا تركيبي از اعمال ساختار را مي سازند، به همين ترتيب بازتوليد مي شود. ساختارگرايي اعتنايي به شيوه هاي بازتوليد فرم هاي خاص سازمان هاي اجتماعي يا جوامع توسط افراد، ندارد.



[1] The subject is spoken by these categories, rather than speaking them

+ نوشته شده توسط بیژن تفضلی در جمعه 20 آذر1388 و ساعت 17:26 |
 بیژن تفضلی

رویکرد ساختارگرایانه                                         Structural Approach

 

رویکرد ساختارگرا در اثر کارهای لوییس آلتوسر(1971) پایه­گذاری شده است. این رویکرد تلاش می­کند مدل زیربنا/ روبنا را درعین وجود استقلال و کثرت اراده­های تعیین شده در سطوح مختلف در یک فرماسیون اجتماعی، باز تعریف کند. اما سرانجام آلتوسر مشکلات اصطلاح زیربنا/ روبنا را با تقلیل همۀ سطوح عمل به اشکال تولید، دوباره خلق می­کند. تصور آلتوسر در"سلطۀ ساختار" که اقتصاد را به­عنوان تعیین­کنندۀ نهایی معرفی می­کند، نمی­تواند موضعش را تبیین کند زیرا متکی به دو مفهوم علی است­ - ساختاری و مکانیکی­­- .ساختارگرایی در تولید و روشن کردن تفاوتهای بارز در دیگاه مارکسیستی در مورد رسانه­ها نقش مهمی داشته­است. در صورتیکه دیدگاه اقتصاد سیاسی تولیدات فرهنگی را تعیین شده توسط ساختار اقتصادی می­داند، ساختار­گرایی تأکید خود را بر کردارهای دلالت­گری (متن فرهنگی) می­گذارد که بوسیلۀ کردارهای غیر دلالت­گر (جامعه) که بنیان آن را تشکیل می­دهند، تعیین می­شوند. معذالک، همانند یک نظریۀ مارکسیستی، ساختار­گرایی این عقیده را حفظ کرده­است که اگر­چه ایدئولوژی خودش را به­عنوان یک فاکت تجربی که باید توضیح داده شود، برجسته نمی­کند، محصولات دلالت­گر مانند سخنرانی، فیلم و محتوای رسانه ایدئولوژیک هستند. از نظر فیسک (1987a) پایۀ ساختار­گرایی بر این عقیده قرار گرفته­است که واقعیت تنها می­تواند از طریق زبان یا سیستمهای معناساز فرهنگی قابل فهم باشد. بنابراین رویکرد ساختارگرا اصولاً علاقه­مند به تولید متن و شیوه­های موجود درهرمتن که به عنوان ساختارهای کدها موضوعات را تولید می­کنند است (Sholle, 1986).

ساختارگرایی نه روی اینکه چگونه ساختار، عمل را تعیین می­کند یا این امر که چگونه ترکیب اعمال ساختار را می­سازد، بلکه بیشتر اینکه چگونه عمل در زمینه­های همه روزۀ معمولی ساختار یافته است و چگونگی ویژگیهای کنش ساختار یافته تمرکز می­کند. بنابراین ساختارگرایی از یک شرح روشهایی که در آن جامعه­ها یا اشکال مخصوصی از سازمانهای اجتماعی بوسیلۀ فعالیت افرادی که زندگی روزمرۀ خودشان را دنبا ل می­کنند بازتولید شده­اند، جدایی ناپذیر است.

تئوری روایت                                                         

یک مشخصۀ عمدۀ رویکرد ساختارگرایی، علاقه­اش به تحلیل روایت است. در حالیکه بخش مهمی از مطالعات مارکسیستی بر روی جنبه­های ایدئولوژیک ساخت اخبار تمرکز می­کنند، تئوری روایت پیشنهاد یک ارزش گذاری سیستماتیک ساختار یا محتوای گزارش خبری را می­دهد.

سه عنصر در ترکیب روایی خبر وجود دارد: گوینده ( روزنامه­نگار)، متن (خبر) و شنونده (مخاطب). تئوری روایت فرض می­کند وقتی که خبر عرضه شده است، باید توسط نقطه­نظر روزنامه نگاربرای به انجام رساندن هدفش فیلتر شده باشد؛ این هدف تنها تهیۀ اطلاعات نیست بلکه همچنین تأثیر روی مخاطب از طریق برخی شیوه­ها برای ترغیب یا تغییر اوبرای ظهور یک پاسخ هیجانی یا بسادگی علاقۀ اوست (Sperry, 1976).

مخاطبان همچنین دانش عملیشان در ساختار روایی یا دراماتیک را برای تفسیر اخباری که از یک دنیای اجتماعی مبهم دریافت می­کنند، بکار می­گیرند. بنابراین رویکرد روایت برای مطالعۀ اخبار، تنها برای آزمودن ابزار استراتژیک و روانی­ای که وقتی روزنامه­نگاران یک گزارش خبری برای مخاطبان می­سازند آشکار می­شود، نیست بلکه همچنین به تأثیرات عملی به همان اندازۀ تفسیر متن خبری توجه نشان می­دهد. دانش روایت­ها مخاطبان را قادر به اعمال پیشدستانه و پیش­بینی پیامد­های کوتاه مدت و بلند مدت اعمال می­کند. زمانی که ساختار روایی یک داستان تعیین شد، عناصر آن می­تواند به راحتی پیش­بینی و تفسیر شود.

مطابق نظر برد (۱) ‌‌‌‌‌‌و داردین (2 ) بیشتر چیزی که مخاطبان از رسانه­ها فرا می­گیرند، ممکن است ارتباط چندانی با واقعیت­ها، نام­ها و چهره­هایی که روزنامه­نگاران با این همه تلاش سعی می­کنند به درستی ارائه کنند، نداشته باشد. این جزییات­_هم دلالت­گر و هم غیر دلالت­گر_ در یک سیستم بزرگتر سمبولیک اخبار ترکیب می­شوند. فاکتها، اسامی و جزییات اغلب هر روزه تغییر می­کنند، اما چارچوبی که آنها در آن جای می­گیرند_سیستم سمبولیک_ پا برجاتراست. مطابق تئوری روایت، هر فرهنگ یک ذخیرۀ روایت ساخته است که برای ساختن داستانها استفاده شده­اند. بنابراين با آموختن (آشنا شدن با) نقش ها و رفتارهاي موجود در روايت هاي مشترك، صفات و محرك هاي (انگيزه) كاراكترهاي الگو، و ساير عناصر مشترك روايت ها،‌ افراد مي توانند خود را به سمت يك رفتار در فرهنگ خود سوق دهند. آنها مي توانند بياموزند كه خود را به عنوان كساني كه به آساني توسط ديگران برچسب دار (شناسايي) و درك شده، هدايت كنند.

روايت ها، ابزارهاي بسيار انعطاف پذير نرم ها و ارزش هاي فرهنگي ارتباطي را فراهم مي كنند (ديويس و رابينسون، 1988).

در نظر گرفتن خبر به عنوان يك روايت، ابعاد ديگري به خبر اضافه مي كند، از جمله اين كه گزارش خبري از كاركرد سنتي اطلاع رساني و آگاهي بخشي (تبيين) فراتر مي رود. با اين وصف، نظريه روايت محدوديت هاي خود را نيز دارد. از آن جا كه اين رشته (ميدان) با ترسيم كلي ساختار روايي در ارتباط است، به طور گريزناپذيري رسمي و به مقدار زيادي بي ارتباط با سوالاتي درباره محتوا و بنابراين با قضاوت هاي سياسي يا ايدئولوژيكي است.

به همين ترتيب از آنجا كه نظريه روايي روي متن تمركز دارد پاسخ به سوالاتي مثل «چرا خبر در منظر (رويكرد) جامعه شناسي كلان، ساختار و شكل خاص خود را دارد و چنين فرمي چه نقشي براي مخاطبان ايفا مي كند» را به ساير روش هاي انتقادي واگذار مي كند (كوزولف، 1987).



[1] Bird

[2] Dardenne

+ نوشته شده توسط بیژن تفضلی در سه شنبه 17 آذر1388 و ساعت 22:38 |

بیژن تفضلی

رویکرد اقتصاد سیاسی

مطالعاتي كه رويكرد بنيادگراي ماركسيستي را پذيرفته اند بر اين فرض استوارند كه نيروهاي محرك صنايع توليد فرهنگ اصولا مي تواند بر حسب اراده اقتصادي مربوط به آن درك شود. (Curran, Gurevitch, Woollacot & Seaton, 1981, Murdock & Golding, 1977  )

بر طبق اين ديدگاه، رسانه هاي گروهي به وسیله روندها و ساختارهاي اقتصادي كنترل شده و محتوا و معاني اي كه به وسيله پيام هايشان منتقل مي شود، اساسا به وسيله ساختار اقتصادي سازماني كه آنها را به وجود آورده است، تعيين گشته اند. اليوت (1977) معتقد است كه سازمان هاي اقتصادي رسانه اي بايد نيازهاي آگهي دهندگان و توليد محصولاتي با حداكثر مخاطب را در نظر داشته باشند و در عين حال اين موسسات رسانه اي به وسيله موسسات سياسي حاكم و يا دولت به موضعي ميانه كشيده شده و يا تبديل به قلب آگاهي رايج مي گردند.

در بازگشت به اصطلاح زيربنا/روبنا، اقتصاددانان سياسي بر اين اعتقادند كه به متن خبري تنها مي توان از ديد آگاهي كاذب نگريست. همان طوري كه گراسبرگ (1984) خاطرنشان كرده ، در اين حالت، متون خبري مجموعه اي از تصاويرند كه مي توانند از متن استخراج شوند و به عنوان بازنمايي هاي ايدئولوژي از واقعيت تلقي می شوند. در اين معنا فرض بر اين است كه متن خبري يا بايد متني شفاف باشد و يا به سادگي كانالي است كه كاركردش براي تحقق منافع طبقه اي كه قبلا در روابط اقتصادي سرمايه ساختار يافته است، تعريف مي شود.

نقش رسانه در اينجا اين است كه از طريق آگاهي كاذب، به منافع طبقه اي كه مالكيت و كنترل رسانه را در اختيار دارد، مشروعيت ببخشد. بنابراين كليد فهم اعمال رسانه، در تحليل سازمان خبري و كنترل اقتصادي رسانه است. مطالعات در اين رويكرد بر روي شيوه هاي فشارهاي اقتصادي و روابط و سيستم هاي توليد و توزيع پيام هاي رسانه اي و بنابراين تحليل ساختارهاي سازمان رسانه هاي و مالكيت رسانه ها متمركز مي شوند.

چامسكي و هرمان (1979) پوشش خبري ايالات متحده درباره سركوبي در جهان سوم را تحليل كردند و معتقد بودند كه نقش آمريكا در اين سركوبي ها به خاطر تعبيت رسانه ها از منافع و نظر نخبگاه اقتصادي و سياسي ايالات متحده تحريف شده است. آنها انقياد رسانه هاي آزاد توسط امپرياليسم آمریکا را توسط اين شيوه ها مي دانستند: حذف عناوين نامطلوب و نامساعد، تاكيد گزينشي در مورد حقايق، رفتار عموما غير منتقد و استفاده فراوان از منابع اطلاعاتي حامي آمريكا، كمونيسم ستيزي به عنوان يك مذهب ملي و مكانيسم كنترل، ترسيم چهره مطلوب اعمال آمريكا و Client state ، استفاده بسيار از برچسب هايي نظير تررويسم و اقدام ممكن و حتي به كار بردن دروغ هاي آشكار (Hacket, 1984 ).

چند سال بعد هرمان و چامسكي در سال 1988 گزارش مسايل جاري آمريكا را به خصوص در مورد پوشش خبري آمريكاي مركزي تحليل كرده و ادعا كردند كه رسانه ها در خدمت حمايت از منافع خاصي كه بر دولت و فعاليت هاي بخش خصوصي حاکم است، هستند. مطابق نظر آنها اخبار آمريكا به وسيله چند دو جين از بنگاه هاي اقتصادی سود آور توليد مي شود و رسانه به آگهي ها به خاطر سودشان وبه مقامات دولتي به خاطر منافعشان وابسته اند. علاوه بر اين رسانه ها مرعوب فشار گروه هاي دست راستي و ايدئولوژي اي اشباع از كمونيسم ستيزي هستند.

اگرچه تئوري اقتصاد سياسي اغلب براي فهم طرح كلي توليد خبري وسيله مناسبي است ، به خاطر ديدگاه جبرگرايانه اش از ايدئولوژي كه فرم هاي ايدئولوژيك را شكل يافته توسط ساختار اقتصادي مي داند، مورد انتقاد قرار گرفته است. به نظر شول (Sholl, 1986) اگرچه اقتصاد دانان سیاسی امكان خودمختاري رسانه ها را پذيرفته اند اما اصولا بر روي ساختار اقتصادي به عنوان يك عامل تعيين كننده براي توليدات فرهنگي تمركز كرده و توجه كمتري به متن به عنوان محصول فرهنگ و جامعه داشته اند. به علاوه اقتصادانان سياسي اختصاصي بودن تجربه هاي فرهنگي را رد كرده و به اين حقيقت كه گزارشگران اغلب داستان هايشان را خودشان ابداع مي كنند، بي توجه اند.

همانطور كه پيشتر توضيح داده شد خبرسازان به سادگي گزارشات خبري را براي منافع سياسي و اقتصادي شان نمي سازند بلكه در اين امر قضاوت ها، تمايلات و تجربياتشان نيز مؤثر است. رويكرد اقتصاد سياسي به اخبار در تجربيات گفتماني نگاه نمي كند و در عوض متن خبري را تنها به عنوان كالايي ديگر تحليل مي كند. بنابراين آنها فراموش مي كنند كه رسانه ها تجربيات پيچيده اي هستند كه ايدئولوژي را توليد و نهادينه مي كنند (Hull, 1982). از اين گذشته اقتصاد دانان سياسي تماميت و يكپارچگي جامعه سرمايه داري را بزرگنمايي مي كنند و از توضيح گسستگي هاي بين رسانه ها ، جامعه و نهادهاي سياسي باز مي مانند. از ديد اقتصاددانان سياسي، رسانه ها گروهي از نهادها هستند كه از طريق سازمان، مالكيت، نظام حقوقي، ايدئولوژي هاي حرفه اي و .. به ساختار اقتصادي حاكم متصل اند. با اين انديشه، آنها روش هايي را كه شركت هاي بزرگ از طريق آن منابع و اهداف رسانه ها را كنترل مي كنند، تحليل مي كنند. به هر حال، همانطور كه هالين (Hallin, 1985) مطرح كرد، رسانه ها رسما تا اندازه اي از ديگر عوامل حاكم جدا هستند زير همانقدر كه به ادامه مشروعيت سيستم كاپيتاليستي به عنوان يك كل توجه دارند، بايد به مشروعيت خودشان هم توجه داشته باشند.

رويكرد اقتصاد سياسي از موضع فرهنگ گرايان به خاطر تاكيد بيش از حد بر ايدئولوژي انتقاد مي كند و خواستار بازگشت به "يك اقتصاد سياسي فرهنگي" مي باشد (Wolff, 1984, p.30)

طبق نظر گلدينگ (Golding)، مرداك (Murdock, 1979)، اقتصاد دانان سياسي استقلال تجربه هاي مشخص فرهنگي را رد نمي كنند بلكه آنها ادعا مي كنند كه در مقياس كلان اقتصاد مسلط است. آنها معتقد بودند (1977) كه رسانه ها از اولين و پيشرفته ترين صنايع و سازمان هاي تجاري اي هستند كه شيوه مسلط اقتصادي توليد مي كند؛ بنابراين پرسش در مورد ايدئولوژي نمي تواند پاسخ داده شود مگر با مراجعه به كاركرد رسانه ها به عنوان يك تجارت بزرگ. كاركرد ايدئولوژيك رسانه ها به سادگي مشروعيت بخش به ثروت و قدرت است. مرداك (1973) همچنين از اين ايده دفاع مي كرد كه تعريف اساسي از واقعيت كه سنگ بناي گزارش هاي خبري از وقايع سياسي را تشكيل مي دهد، با تعريفي كه دارندگان قدرت مشروع به دست مي دهند، منطبق است. در عين حال اخبار تعريف وضعيت سياسي اي را كه نخبگان سياسي به دست مي دهند، تقويت مي كند (158- 172).  در حالي كه اقتصاد دانان سياسي رسانه ها را با تمركز بر روي اقتصاد (شيوه توليد) به عنوان يك فاكتور اصلي كه توليدات فرهنگي را تعيين مي كند تحليل مي كنند، تمركز ديگر مطالعات انتقادي شامل ساختار گرايي و مطالعات فرهنگي رسانه­ها و ساختارهایشان نیست، بلکه خود پیام است. توجه اصلی آنها معطوف به ساختار و پروسۀ سیستم نشانه بود؛ جایی که متون رسانه­ها ابژۀ زبان را بازنمایی می­کنند.

+ نوشته شده توسط بیژن تفضلی در جمعه 13 آذر1388 و ساعت 17:56 |

بیژن تفضلی

هژموني به عنوان يك جهان بيني كه «در آن يك شيوه مشخص زندگي و تفكر غالب است، يك مفهوم از واقعيت در همه مظاهر نهادي و خصوصي جامعه منتشر شده و روح آن همه سلايق، اخلاقيات، رسوم، اصول مذهبي و سياسي و همه روابط اجتماعي را تحت تاثير قرار مي دهد..." (Williams, 1960, p. 587) تعریف شده است.

مطابق نظر راچلين (Rochlin, 1988) هژموني به نگرش ما به جهان ساختار مي دهد اما فقط به سادگي يك ديدگاه غالب را نمايش نمي دهد بلكه جهان بيني اي «طبيعي» نگريسته شده را به نمايش مي گذارد. هژموني روندي مداوم و در حال پيشرفت است كه در آن طبقه اي مشخص جايگاه قدرت خود را به وسيله بسيج حمايت عمومي براي منافع سياسي و ايدئولوژيكش، حفظ مي كند. اگرچه يك جامعه تركيبي از منافع طبقاتي متضاد است، طبقه حاكم، هژموني را در حيطه منافعي كه به عنوان امري غالب و عمومي پذيرفته شده است، به كار مي اندازد. مطابق نظر گراس برگ (1984)، هژموني بيشتر مساله اي در باب مديريت و رهبري است تا تسلط و كنترل آشكار و شامل استعمار و بهره برداري از آگاهي عمومي و عقل سليم از طريق مفصل بندي اعمال و موقعيت هاي خاص اجتماعي، مطابق كدهاي ايدئولوژيك يا زنجيره هاي معناداري ضمني مي باشد (زنجيره هايي از دال هاي ضمني) بنابراين مفهوم هژموني به جامعه صرفا نه به عنوان محلي براي انعكاس ايدئولوژي حاكم بلكه به عنوان محلي كه توازن قدرت مي تواند به هم بخورد، نگريسته است. نزاع اجتماعي و فرهنگي به عنوان كشمكشي براي هژموني توصيف شده است. نبردي بر سر اينكه كدام عقايد به عنوان عقيده عمومي و عقل سليم شناخته خواهد شد. هژموني روشي انتقادي است در توضيح اين كه چگونه و چرا طبقات تحت سلطه با تدابير عمومي و غالب موافقند آن هم زماني كه مستقيما توسط قدرت تهديد نشده اند. هژموني كمك بارز و مهمي در درك ايدئولوژي به عنوان تمامي پروسه اجتماعي كرده است. اصطلاح كامل تر و پيشرفته تر ايدئولوژي توسط آلتوسر توسعه يافته است كه از طريق تجديد نظر در مدل زيربنا/روبنا دست به مفهوم سازي اي دوباره از اجتماع زد. وي اگرچه به انديشه تعيين كنندگي عوامل اقتصادي وفادار ماند و ما برخودمختاري ايدئولوژي نيز تاكيد كرد. او بيشتر از اين كه معتقد باشد شيوه توليد پايه اي است كه به طور يك جانبه روبنا را مشخص مي كند، تاكيد مي كرد كه جامعه شامل فعاليت ها و اعمال مختلف و بهم پيوسته اجتماعي و عقلاني اقتصادي، سياسي و ايدئولوژيك است. اين اعمال مختلف بيشتر فعال و بر روابط  اقتصادي تاثيرگذارند تا اين كه منفعلانه تحت تاثير آن باشند. آنها نه تنها متقابلا بر هم فشار وارد مي كنند بلكه حتي با يك استقلال نسبي عمل مي كنند (Bennett, 1981)

در رابطه با مفهوم زيربنا/روبناي ماركسيسم ارتدوكس از جامعه، عقيده استقلال نسبي (relative autonomy) يك تجديد نظر اساسي محسوب مي شود. آلتوسر (Althusser) معتقد بود كه اگر چه فعاليت اقتصادي در نهايت همه فعاليت هاي ديگر را تعيين مي كند، فعاليت هاي سياسي و ايدئولوژيك نيز به اندازه فعاليت هاي اقتصادي اهميت دارند. بنابراين كاركرد آنها بيان منافع اقتصادي تعريف شده به وسيله فعاليت هاي اقتصادي به طور مستقيم نيست بلکه موجوديت و بقاي مختص خودشان را دارند. به عبارت ديگر همه صورت بندي هاي اجتماعي مانند قانون، خانواده و سيستم آموزشي ساختارها، پويايي و تاريخ خودشان را دارند و با هم به منظور ساخت يك واحد پيچيده اجتماعي رقابت و برخورد مي كنند (Turnur, 1990). بنابراين فعاليت هاي اجتماعي بايد بيشتر به عنوان ساختارهاي پيچيده و ناهمگن فهميده شود تا موجوديت ساده و يكپارچه.

آلتوسر ايدئولوژي را هم به صورت نظام بازنمايي و هم به صورت رابطه افراد با جهان مادي آنها تعريف مي كرد. او بر اين عقيده بود كه ايدئولوژي نه تنها صريحا بلكه به طور ضمني نيز در خلال اعمال، ساختارها و تصاويري كه بديهي فرض مي كنيم ، عمل مي كند. در نتيجه ما ايدئولوژي را دروني مي كنيم و بنابراين به سادگی آگاهي اي در مورد حضور تاثيراتش شكل نمي گيرد (Turnur, 1990). خودمختاري نسبي فعاليت هاي ايدئولوژيك در اين مفهوم بر اهميت مطالعه شيوه هاي بازنمايي و شناخت كه از نظر اجتماعي محدود شده اما به سادگي انعكاس مستقيم منافع طبقه حاكم دقيقا مستفاد شده از شرايط اقتصادي نيستند، تاكيد مي كند. علاوه بر اين به اين دليل كه اعمال ايدئولوژيك روابط بين افراد و ساخت اجتماعشان را مورد توجه قرار مي دهد، توجه خود را روي افراد به عنوان عواملي كه هم سازنده و توسط سيستم هاي بازنماني ساخته شده اند، متمركز مي كند. بنابراين آلتوسر اصرار مي ورزيد كه ايدئولوژي ها نه فقط در حيطه زبان و بازنمايي، بلكه همچنين در اشكال ماديشان – نهاد ها و اعمال اجتماعي – بايد مطالعه شوند.

نظريات آلتوسر در مطالعات رسانه مفيد و موثر بوده اند. دهه بعد كار در حوزه مطالعات رسانه شامل سنت هاي مطالعات فرهنگي بريتانيا و ساختار گرايي بر روي موضوع ايدئولوژي مي­تواند به عنوان پاسخي مستقيم به نفوذ مواضع آلتوسر نگريسته شود (Allor, 1987).

با پذيرش رويكرد آلتوسر، مطالعات ماركسيستي معاصر بر روي رسانه انعطاف بيشتري در مفهوم سازي طبيعت رسانه دارند. نظريه پردازان ماركسيست مطالعاتشان را درباره محدوديت ها و طبيعت و قدرت ايدئولوژي هاي رسانه هاي گروهي تغيير داده اند.

هال (Hall) تفاوت هاي تئوريك بين ماركسيست ها را به فرهنگ گرايي و ساختار گرايي تقسيم كرده است. هال  (Hall, 1980a) و كوران(Curran)، گورويچ (Gurevitch) و وولكات (Woollacot, 1982) اين حوزه را به سه رويكرد تقسيم كرده اند: اقتصاد سياسي، ساختار گرايي و فرهنگ گرايي.

متخصصان اقتصاد سياسي، ساختار اقتصادي و پروسه توليد رسانه اي را بررسي مي كنند و به طور مشخص توجه شان به سمت افزايش انحصار در صنعت رسانه است. پژوهشگران ساختارگرا سيستم و پروسه دلالت و بازنماييدر تحليل متن را مطالعه مي كنند و مطالعات انتقادي، در رويكرد انتقاديشان در مورد پيام هاي رسانه با ساختارگرايان شريكند اما محيطي را كه در آن پيام توليد و دريافت مي شود را به عنوان عامل موثر در پيام ارزيابي مي كنند (Turnur, 1990).

مطالعات و كارهاي رويكردهاي اقتصاد سياسي، ساختارگرايي و مطالعات فرهنگي – تاثيرات مشخص ماركسيسم اروپايي و آلتوسر و گرامشي – هسته اصلي شكل دهنده به چيزي هستند كه اكنون به عنوان تحليل گفتمان شناخته مي شود.

بخش بعدي به فهم زمينه هاي نزديك مربوط و تركيب كردن آنها در مقوله تحليل گفتمان اختصاص يافته است.

+ نوشته شده توسط بیژن تفضلی در سه شنبه 10 آذر1388 و ساعت 0:38 |

بیژن تفضلی

مطالعات اخبار از دیدگاه انتقادی

در طول چند دهه گذشته به خصوص در اروپا، علاقه روز افزوني به تحليل هاي زبان شناختي، نشانه شناختي، فرهنگي يا ايدئولوژيك از متون خبري بر مبناي رويكردي انتقادي به اخبار وجود داشت. از آنجايي كه مطالعات سنتي خبر – كه اغلب توسط پژوهشگران آمريكايي انجام مي شد- علاقه مند به رويكرد جزيي جامعه شناسانه در مورد ابعاد داخلي يا خارجي توليد و محتواي اخبار رسانه ها بودند، مطالعات انتقادي بيشتر از رويكرد كلي جامعه شناسانه الهام گرفتند و بر زمينه اجتماعي محتواي اخبار و تاثيرات آن متمركز شدند. آنها اخبار را به عنوان محصولي جهت دار و تحريف شده از فرهنگ و ايدئولوژي مربوط دانسته و تلاش مي كنند توضيح دهند كه چگونه اخبار در حمايت از ايدئولوژي غالب موجود شكل مي گيرد.

اگرچه رويكردهاي تئوريك اين گرايشات بر مبناي انديشه ماركسيسم بوده و در اين باره هم عقيده اند كه اخبار محصولي اجتماعي و جعلي اند (manufactured product) در ميزان توجه به جنبه هاي مختلف انديشه ماركسيستي متمايز بوده اند.

در ماركسيسم سنتي، رسانه ها بنگاه هايي بودند كه به وسيله تقويت هنجارها و ارزش هاي اجتماعي حاكم كه به سيستم اجتماعي مشروعيت مي بخشند، نقشي اصلي را در ابقاي سلطه طبقه حاكم ايفا مي كردند. بنابراين قدرت رسانه در تجديد، تقويت و توسعه زمينه هايي كه فرهنگ غالب به وجود آورده است تصوير شده بود نه خلق آن. در اين ديدگاه نه تنها به رسانه به عنوان يك سيستم سازماني مستقل نگريسته نشده است بلکه به عنوان مجموعه اي از موسسات كه از طريق مالكيت، دستورالعمل هاي قانوني و ارزش هاي نهفته در ايدئولوژي هاي پيشرفته موجود در رسانه ها، ساختارها و نتياج ايدئولوژيكي شيوه هاي معمول جمع آوري خبر در رابطه اي نزديك با ساختار قدرت حاكم هستند، محسوب شده اند (Curran, Gurevitch & Woollacott, 1982).

بنابراين در رويكرد سنتي ماركسيستي، اهميت آزمودن روابط بين موسسات رسانه اي و نهادهاي سياسي جامعه مورد تاكيد بوده اما توجه كمي مصروف خودمختاري رسانه هاي گروهي و حوزه تاثير آن شده است. قدرت رسانه به سادگي قدرت طبقه حاكم در به كار گيري سيستم هاي مدرن ارتباطات جهت تعقيب خواسته هايش فرض مي شد. پژوهش هاي اوليه ماركسيستي رسانه تمايلي به توجه بيشتر به نقش كلي ايدئولوژيكي رسانه هاي گروهي در جوامع كاپيتاليستي و توجه كمتري به معني و توليد آن توسط پيام هاي رسانه اي خاص داشت (Woollacott, 1982, p. 91).

به هر حال پس از چندي شاهد تغييرات اساسي در اين شيوه تفكر در مورد رسانه بوده ايم. يكي از مهمترين تغييرات در پژوهش هاي ارتباطات توده اي، تغيير توجه به سمت چگونگي گفتمان رسانه اي بوده است. تاثير نشانه شناختي و زبان شناختي در پژوهش هاي ارتباطات توده اي به سادگي به عنوان يك ضميمه به مطالعات موجود تاثيرات سياسي، مالكيت و كنترل و فعاليت دروني سازمان هاي رسانه اي محسوب نشده بلكه به دليل خلق تفكري دوباره در عقايد موجود و اغلب آشكارا نابسنده در زمينه قدرت رسانه، اهميت دارد (Turner, 1990).

اين رويكردها رسانه را به عنوان يك نيروي مهم فرهنگي و ايدئولوژيكي كه در جايگاه مسلطي ايستاده است، در نظر گرفته و ملاحظه خاصي به روابط اجتماعي و مشكلات سياسي و همچنين توليد و انتقال ايدئولوژي هاي توده اي به مخاطبان هدف داشتند. به علاوه آنها تصور محتواي رسانه اي به عنوان حامل هاي معاني شفاف را به چالش كشيده و بر ساختار زبان شناختي و ايدئولوژيك پيام رسانه اي تاكيد كردند.

توجه به اين دو موضوع – طبيعت عمومي ايدئولوژيك ارتباطات توده اي و پيچيدگي ساختار زبان شناختي آن – رشته محكم و مهم در پژوهش هاي رسانه اي بوده است.

 

اخبار و ایدئولوژی: میراث مارکسیستی

رويكرد ايدئولوژيك به اخبار ريشه در تئوري هاي ماركس در مورد فرهنگ و اجتماع دارد. رويكرد سنتي ماركسيستي شالوده هاي اقتصادي جامعه را به عنوان مهمترين شكل دهنده فرهنگ، ارزش ها و ايدئولوژي محسوب كرده و بر رابطه مستقيم بين موضوعات فرهنگي و واقعيات اجتماعي – سياسي تاكيد مي كند (Altheide, 1984).

فرض اساسي اين رويكرد اين بود كه محصولات فرهنگي توسط و براي طبقه حاكم توليد شده اند. بنابراين ديدگاه ماركسيستي طبيعت فرهنگ را به عنوان شيوه اي از بيان اجتماعي كه ارزش ها، باورها و عقايد طبقه حاكم را ابراز و ترويج مي كند، در نظر مي گيرد.

با محوريت ماركسيسم، مفهوم ايدئولوژي بر يك مدل زيربنايي / روبنايي تكيه مي كند. مطابق اين مدل، عامل اصلي و حياتي سازماندي اجتماع انساني، پايه اقتصادي آن است. اساس طبقه بندي در جامعه طبقاتي مورد ادعاي ماركسيسم بستگي به اين امر دارد كه چه كسي وسايل توليد را در اختيار دارد. منافع طبقه حاكم بر اساس كنترل بر اقتصاد و فعاليت هاي توليد بنا شده و در سازماندهي روبنا  - كه شامل سياست، قانون، آموزش، فرهنگ و ايدئولوژي است- بيان و آشكار گرديده است. به سبب سازمان يافتن روبنا طبق منافع طبقه حاكم، كاركرد آن نيز رد جهت پايداري و تداوم شيوه توليد مسلط است (Woollacott, 1982).

از نظر ماركسيست ها، ايدئولوژي – افكار، ارزش ها و باورها- توسط ادبيات، فلسفه و فرهنگ و در يك روبناي معين توليد مي شود و به اين مساله به عنوان انعكاس منافع طبقه حاكم نگريسته شده است.

طبق اين رويكرد، كاركرد ايدئولوژي، ساخت و شكل دادن آگاهي اي از حقايق است كه به عنوان "آگاهي كاذب" شناخته می­شود. طبقه حاكم باورها و سيستم هاي فكري را به منظور توسعه منافعش ترويج مي كند و طبقات تحت سلطه به اشتباه آنها را براي خود بر مي گزينند. براي مثال در مورد طبقات تحت سلطه اگرچه تلویزيون به عنوان يك سرگرمي بي ضرر و راهي براي استراحت و تمدد اعصاب در پايان يك روز كاري سخت شناخته مي شود، در واقع آنها را در ورطه بي عملي و انفعال فروبرده و آهسته آهسته ارزش هاي بورژوازي را القا مي كند. از آنجايي كه طبقه مادون نمي تواند تشخيص دهد كه چگونه عقايد و ارزش هايش براي خدمت كردن به منافع طبقه حاكم شكل گرفته اند، توسط ايدئولوژي گول خورده و در حالت "آگاهي كاذب" باقي مي مانند (White, 1987).

در اين تئوري ايدئولوژي به عنوان آگاهي كاذب مورد انتقاد و تجديد نظر قرار گرفته است. مطابق نظر وايت (White, 1987) ايدئولوژي به عنوان "آگاهي كاذب" توضيح نمي دهد كه چگونه و چرا مردم به اين سادگي عقايدي را كه در مغايرت با منافعشان در اجتماع است، مي پذيرند. در عين حال بديهي است كه طبقه حاكم آشكارا در منحصر كردن بيان باورها و عقايد توسط رسانه اجبار چنداني به كار نمي برد. ماركسيسم سنتي تئوري مناسبي درباره ذهنيت اجتماعي اي كه توضيح مي دهد چگونه افراد موقعيت خود را در اجتماع فرض مي كنند نيز ارايه نكرده است.

با شناخت اين مشكلات و محدوديت ها، بسياري از نظريه پردازان بسندگي ايدئولوژي صرفا به عنوان آگاهي كاذب را رد كرده و رويكردهاي جايگزيني را درباره ايدئولوژي توسعه داده اند؛ اگرچه همچنان در اساس به مدل زيربنا/روبنا وفادار مانده اند. در اين ديدگاه تمام اجزاي سيستم اجتماعي، شامل شيوه توليد و سازمان روبنا، تحت تسلط منافع طبقه حاكم است، اما آثار اشكال قديمي تر اجتماعي و همچنين عناصر نيروهاي مترقي تر همراه با نيروهاي سلطه مي زيند. به علاوه رويكردهاي متضاد و متخاصم، هرچند به طور نابرابر، گسترش مي يابند. در عوض اگرچه سيستم قانوني و تفكر علمي هر دو قسمتي از روبنا و متضمن و بيان كننده منافع طبقه حاكمند، اما همچنين به طرق مختلفي عمل مي كنند. تاكيد بر توسعه ناموزون اجازه درك پيچيده تري از اجتماع و ايدئولوژي را به ما مي­دهد. اين رويكرد همچنين بر اين باور است كه گوناگوني صداها مي تواند بيان كننده منافع طبقاتي متخاصم باشد اگرچه منافع طبقه حاكم در اكثر موارد غالب مي شوند.

گرامشي (Gramsci, 1971) اصطلاح هژموني (Hegemony) را براي توضيح شيوه هاي پيچيده اي كه طي آن طبقه  حاكم كنترل خود را بر جامعه حفظ مي كند، به كار مي برد...

+ نوشته شده توسط بیژن تفضلی در پنجشنبه 5 آذر1388 و ساعت 13:58 |
 بیژن تفضلی 

اول: اگرچه بسياري از مطالعات سنتي اخبار علاقه مند به اين موضوع هستند كه اخبار چگونه جهت دار تحريف شده­اند،اما اين فرض مطالعات سنتي اخبار كه رسانه ها واقعيت را منعكس مي كنند، رد شده است. مطالعات سنتي رسانه به اين مسأله توجه نمي كنند كه رسانه ،به طور اجتناب ناپذيري، به گونه اي بازنمايي خود از وقایعي اجتماعي و سياسي را ساختار مي دهد  كه در خود حوادث ديده نمي شد. همانطوري كه آلتيد (Altheide) مطرح كرد، رسانه هاي خبري به ناچار وقايع را زمينه زدايي (deconextualize) كرده و آنها را به طور مصنوعي مطابق با رويكردهاي خبري باز زمينه بندي (recontextualize) مي كنند. مطابق نظر فيشمن (Fishman, 1980) وقتي روزنامه نگاران گزارشي مي نويسند، موادي كه بر روي آنها كار مي كنند از قبل توسط منابع خبري شان بر حسب دستورالعمل هاي گزارش خبري، موارد تأكيدي و ساختار گزارش جهت دار شده­اند. در حقيقت روزنامه نگاران معمولاً اطلاعات را از منابع دست دومي مانند اسناد دولتي، اخبار منتشر و مخابره شده به دست مي آورند.

دوم: اغلب جريان اصلي پژوهش­هاي اخبار در بيان موضوعات مربوط به مطبوعات در يك محيط اجتماعي بزرگتر در مي مانند. مطابق نظر فيسك (Fiske, 1988) مطالعاتي كه بر متغيرهاي دروني تأثيرگذار بر محتوا يا گزينش اخبار تأكيد مي كنند، تمايلي به محدود كردن تحليل ها به يك عامل واحد دارند و از توضيح اين مسأله كه متغيرهاي خارج از رسانه چگونه متقابلا بر محتواي اخبار تاثير مي گذارند، باز مي مانند.

شوميكر و مي فيلد (1987) همچنين بر اين باور بودند اغلب اين مطالعات در مباحث تئوريك ضعيف اند و تنها بر مشكلات سازماني، امور جاري روزنامه نگاري و ارزش هاي خبري و محدوديت هاي اجتماعي و اقتصادي توليد خبر متمركز شده اند.

سوم: حتي در صورت پذيرش رويكرد كلي نگر سياسي و اقتصادي، اين مطالعات بر توضيحات سطحي در مورد ايدئولوژي تمركز يافته اند. آنها مواضع ايدئولوژيك را با استنتاج از منافع گروه هاي مختلف به خصوص طبقه اجتماعي توضيح مي دهند. آنها سعي مي كنند اتخاذ مواضع سياسي را بر مبناي عضويت در طبقه اجتماعي و در نتيجه استنتاج ايدئولوژي از سببیت­های پیشین، پيش بيني كنند. اما در واقع پيش بيني ايدئولوژي بر مبناي طبقه يا هر مجموعه اي از متغيرهاي ديگر مشكل است (Cary, 1979).

چهارم: مطالعات تصريح مي كنند كه زبان به تنهايي نمي تواند كاركرد انتقال معاني ذاتي يا حقيقت وقايع را انجام دهد. طبق نظر مورلي (Morley, 1976): «امكان وجود زبان خنثاي فارغ از ارزش، كه واقعيات محض جهان مي تواند به وسيله آن بدون پيش داوري گزارش شود، غيرممكن است زيرا ارزش گذاري ها از قبل به طور ضمني در مفاهيم جا گرفته اند. منظور مفاهيم زباني است كه شخص با آن مشاهده و درك مي كند» (pp. 246-247).

سرانجام اين كه اخبار اغلب مورد غفلت واقع شده اند و با آنها مانند يك متغير تحليل نشده ميان مؤسسات سازنده خبر و امور جاري روزنامه نگاري (Journalistic routines) برخورد شده است (VanDijk, 1988b). اخبار در چنين مطالعاتي تا آنجايي مورد توجه قرار گرفته اند كه اطلاعات را در مورد عواملي در زمينه هاي مختلف فراهم مي كنند. مطالعاتي كه پژوهش هاي تحليل محتوا را به كار مي برند به توصيفات ساده از قابل مشاهده ترين ابعاد پوشش خبري محدود شده و از مطالعه ساختارهاي دروني يا معاني نهفته در اخبار درمانده اند. شمارش ساده بازنمايي لغات و عبارات و اصطلاحات خاص، درك و استنتاجي از تصوري كه رسانه از جهان ارايه مي كند فراهم نكرده است. به همين خاطر تحليل محتواي كمي مجبور به قرباني كردن پيچيدگي زباني و معنايي به منظور تعيين طبقه بندي هايي براي رسيدن به قابليت اعتماد بالا شده است. درواقع آرايش يا ايجاد ساختمان اخبار در روش تحليل محتواي سنتي مورد آزمون و پژوهش قرار نگرفته است.

بنابراين ادعا شده است كه روش هاي كمي تحليل محتوا براي يك بررسي انتقادي در مورد اخبار مناسب نيست. (Tuchman, 1980) و نيازي براي ايجاد و تقويت «تحليل محتوايي كيفي براي فهم اين كه رسانه هاي مختلف خبري در مورد رشته اي از موضوعات و نهادهاي عمده چه مي گويند، نشان مي دهند، فرض مي كنند و ارزش گذاري مي كنند» به وجود آمد (Gans, 1983, p.181).

افزايش علاقه به ايدئولوژي و بي اعتباري روز افزون مفهوم سوگيري با ضرورت روش هاي جديد براي خوانش ايدئولوژي از متون خبري (كه به طور قابل ملاحظه اي الهام بخش تحليل هاي نشانه شناسي و ساختاري بود) همراه شد. اين تفكر ادعاهاي علمي تحليل محتوا را به چالش كشيد و معتقد بود كه روش هاي تحليل محتوا كاملا براي مطالعه روش هايي كه ايدئولوژي پيام هاي رسانه را بنا مي نهد، نامناسب است.

 

مطالعات اخبار از دیدگاه انتقادی

+ نوشته شده توسط بیژن تفضلی در دوشنبه 2 آذر1388 و ساعت 22:23 |

 بیژن تفضلی  

         

                                                                                                        مطالعات بر محتوای اخبار

در حاليكه مطالعات اخبار تأثيرات روي اخبار را بررسي كرده اند، پژوهشگران ديگر با محتواي خود اخبار سرو كار داشته اند. آنها به طور عمده سه موضوع اصلي را مورد بررسي قرار دادند:

1) پوشش رويدادهاي ويژه خبري مانند انتخابات رياست جمهوري يا رسوايي واترگيت (Coffey, 1976; Myers, 1978)

۲) انواع پوشش هاي خبري مانند اخبار بين المللي، ملي يا محلي (Galtung and Ruge, 1975; Larson, 1984)

۳) موضوعات ويژه مانند مشكلات مهم اجتماعي و سياسي (Ernst, 1972; Ryan & Owen, 1976).

روش تحليل محتوا به كرات براي طبقه بندي، توصيف و تحليل محتواي آشكار گزارش هاي خبري به كار رفته است. پژوهشگران توجه زيادي به شماره­ها، نسبت ها و شيوه هاي نمايش اخبار و خصوصيات اجتماعي كه با يك محتواي ويژه مانند نژاد و جايگاه هاي اجتماعي مربوطند، نشان دادند.

حلقه ديگري از زنجير مطالعات اخبار شامل مطالعه تصاوير است (Miller, 1975; Davis, 1982). اين فعاليت­ها معمولا در ارتباط با تحليل محتوايي كه سعي بر تحليل انواع تصاويري كه در اخبار نمايش داده شده بود، داشت، عمل مي كردند.

در حالي كه اكثر تحليل محتواهاي اخبار بر روي محتواهاي آشكار تمركز كردند، برخي تحليل محتواها سعي بر استنتاج ارزش اجتماعي در پس فرآورده هايي كه به عنوان اخبار توليد و منتشر شده اند، داشته اند. فرض آنها براين بود كه اخبار معمولا ارزش هاي اجتماعي اي را كه حامي نظم و ساختار اجتماعي غالب در جامعه مي باشند، بازتاب مي دهند. به عنوان مثال گنس اخبار مجلات و تلويزيون را تحليل محتوا كرد و 8 ارزش خبري آمريكايي را معرفي كرد:‌ قوم گرايي، دموكراسي نوعدوستانه، سرمايه داري متعهد، اصالت شهر كوچك، فردگرايي، ميانه روي، نظم اجتماعي و اخلاقي ، و رهبري ملي. او اشاره مي كند كه چنين ارزش هايي به ندرت به روشني در اخبار به چشم مي خورند و بايد بين سطور به دنبال آنها گشت (Gans, 1979; pp. 36-69).

 

                                                                                              انتقادات بر جریان اصلی تحقیق

همانطور كه ديديم، مطالعات سنتي اخبار، ديدگاهي درباره اتاق خبر، حوزه هاي خبري (beats)، امور حرفه اي، ارزش هاي خبري و رشته عناويني كه مي تواند توسط رسانه هاي خبري پوشش داده شود، به ما مي دهد. با اين وجود اگرچه اين مطالعات به ما براي فهم عرضۀ خبر (presentation of the news) با استفاده از پژوهش­هاي ميداني اجتماعي، مشاهده و تحليل كمك كرده اند، اغلب مطالعات اخبار روي تأثير جريان خبري يا اخبار برگزيده متمركز شده است. مطالعات تحليل محتوا به دفعات براي تشخيص سوگيري يا تأثيرات روي محتواي اخبار استفاده شده و مطالعات دروازه باني خبر معمول ترين روش براي توضيح تاثير بر گزارش هاي خبري بوده است (Gieber, 1969; Whitlow, 1977).

اين رويكردها به ما درباره اين كه "چگونه" اخبار توليد شده اند و "چه كسي" "چه چيزي" و "كي" را در فرآيند جمع آوري و نشر اخبار تصميم مي گيرد، درك عميق و روشني ارايه نمي دهند. به علاوه آنها توجه چنداني به اين مساله نكردند كه چگونه روزنامه نگاران محيط هاي خبري را تفسير مي كنند و چطور اين چنين تفاسيري به بازتوليد وقايع و گفتمان هاي خبري شكل مي دهند. بنابراين مطالعات سنتي خبر به خاطر تقليل گرايي اصطلاح شناختي (terminological reductionism)، ساده سازي مفاهيم و محدوديت هاي شديد در تحليل روابط قدرت مورد انتقاد قرار گرفته اند (Slock & Allor, 1983).

اين انتقادات مي تواند از چند جهت خلاصه شود:

                                                                                    

+ نوشته شده توسط بیژن تفضلی در سه شنبه 26 آبان1388 و ساعت 13:44 |


Powered By
BLOGFA.COM