بیژن تفضلی

جوامع پیچیده ، مشکلات دموکراسی و رویکرد هابرماس*

 

گروه های اجتماعی خود را برای انجام وظایفی تفکیک شده سازماندهی می کنند به طوریکه هرچه جامعه پیشرفت می کند به "سیستم های فرعی"که به لحاظ کارکردی تخصصی هستند ، تقسیم می شود . در نتیجه مدرنیزاسیون ، جامعه به مجموعه ای از "سیستم های فرعی" که شدیدا تفکیک شده و پراکنده هستند تقسیم گردیده ، به طوریکه اکنون کنترل آن بوسیله نمایندگان منتخب "مردم" غیر ممکن می باشد . هرچند به لحاظ تاریخی مدرنیزاسیون دموکراسی راممکن ساخت لیکن اکنون به نظر می رسد آن را ناممکن می سازد.

 ازمهمترین ویژگیهای جوامع پیچیده می توان به عوامل زیر اشاره کرد: 

۱- آنها از تقسیم کار شدیدا تفکیک شده ای برخوردارند ، بطوریکه وظایف در سیستم های فرعی تخصصی انجام می گیرد . این امر سبب می شود که در یک جامعه شدیدا تفکیک شده ، وقایع و تجربیات یک محیط اجتماعی ، غیر قابل انتقال به مناسبات مورد استفاده در محیط دیگری باشند . ۲- هرچند در تفاهم میان سیستم های فرعی  گسستگی وجود دارد ، لیکن آنها به گونه ای فزاینده از لحاظ کارکردی به هم وابسته شده اند . ۳-بواسطه تغییر و جدایی سریع و مداوم تشکیلات اجتماعی و فرهنگی جامعه معاصر ، ما با فقدان فزاینده همبستگی اجتماعی روبرو هستیم . ما بویژه شاهد فروپاشی ساختارها ، هویت ها و سازمان های سیاسی طبقاتی بوده ایم که دولت رفاه دموکراتیک را پی ریزی کرده اند . و بالاخره،  به عقیده کلاوس اوفه ( 1996 ) جوامع پیچیده دولت های " ضعیفی" دارند . این امر به خاطر فقدان همبستگی اجتماعی است و بدین معنی است که یک نهاد عمده ، مانند دولت ، که همه شهروندان را در کنترل دارد دیگر مشروع شناخته نمی شود و دیگر اینکه بواسطه تضعیف دولت بوسیله فرایند های جهانی شدن ، استفاده از این نهاد برای حفاظت از منافع جمعی یا انجام اصلاحات در جهت منفعت همگانی مشکل می باشد .

بنابراین ، از آنجا که دموکراسی هم دربردارنده مشارکت در شکل گیری اراده مردم و هم اعمال آن اراده می باشد ، پیچیدگی مانعی جدی بر سر راه تحقق دموکراسی محسوب می شود (کیت نش ، 1384 ، ص261) .

 

- هابرماس : دموکراسی ، جنبش های اجتماعی و حوزه عمومی

 

از نظر هابرماس بسیج جنبشهای اجتماعی در جامعه مدنی کمک مهمی به توسعه دموکراسی می کند . مع هذا هابر ماس مانند زولو و اوفه عقیده دارد که پیچیدگی جامعه معاصر بدین معنی است که مشارکت دموکراتیک در حکومت به شدت محدود می شود . او معتقد است که مدرنیزاسیون به انفکاک کارکردی جامعه به چهار حوزه اصلی منجر شده که بوسیله دو نوع گرایش متفاوت مشخص می گردند . اقتصاد و دولت بروکراتیک به مثابه نظام هایی تلقی می شوند که در آنها بازیگران اجتماعی با تفکر استراتژیک بر مبنای نفع شخصی به خودشان جهت می دهند . این نظام ها پول و قدرت را ، با همراهی و همکاری رسانه های ارتباطی مخصوص به خودشان ، تولید کرده و ازآنها برای رهبری جامعه استفاده می نمایند . هابرماس معتقد است که این نظامها بر طبق منطق درونی خودشان عمل کرده و در نتیجه به درجه بالایی از سود دست می یابند . دو گروه دیگر ، که هابرماس آنها را "زیست جهان"می نامد ، عبارتند از حوزه عمومی جامعه مدنی خارج از دولت و اقتصاد و حوزه خصوصی درونی . بازیگران در این عرصه ها از طریق کنش ارتباطی درصدد درک یکدیگر بر می آیند نه ایجاد نتایج عینی و غیر شخصی (کنش ابزاری) یا تاثیر گذاری بر دیگر بازیگران ( کنش استراتژیک ) . هرچند مدرنیزاسیون سودمندی و کارایی ایجاد کرده ، اما هابرماس آن را بی خطر نمی داند . او از این نگران است که تاثیر پول و قدرت از تاثیرات ایجاد شده به وسیله حوزه عمومی و تعهد ایجاد شده به وسیله حوزه درونی بیشتر است . زیست جهان بطور مداوم از سوی سلطه تجاری شدن و اداره بروکراتیک که بر زندگی اجتماعی و شخصی چنگ انداخته اند و ارتباط بشری را کنترل و مختل نموده اند ، تهدید می شود . به عقیده هابرماس (b1987) این "استعمار زیست جهان" است که جنبشهای اجتماعی باید در برابر آن مقاومت کنند .

هابرماس در یکی از آثار پرنفوذ اولیه اش ، دگرگونی ساختاری حوزه عمومی (1989) به یک مطالعه تاریخی در مورد رشد جوامع و باشگاه ها در قرن هجدهم می پردازد که فضاهایی اجتماعی را برای نقد عقلانی اقدامات دولت به وسیله افراد آگاه بیرون از آن فراهم می نمودند . هابرماس چیزی شبیه این نقش را برای  جنبش های اجتماعی در ذهن دارد ؛ هرچند او تحقق این امر را در قرن بیستم بسیار مشکل تر از اوایل عصر مدرنیته می داند . وی از حوزه عمومی بورژوازی اولیه به خاطر اینکه از نظر اجتماعی انحصاری بود و تنها از مردهای تحصیل کرده و متمول تشکیل می شد ، انتقاد می کند ، لیکن توجه اصلی او در این کتاب بر انحطاط این بورژوازی متمرکز است . او علت انحطاط این حوزه عمومی بورژوازی رادر  سه تحول عمده می داند. اول اینکه هرچه حوزه عمومی گسترش یافت و مشارکت کنندگان بیشتری را دربرگرفت، به همان میزان سازمان های وسیعی نظیر احزاب سیاسی با گرایش های بوروکراتیک الیگارشیک شان جای افراد را گرفتند . دوم اینکه تمایز روشن بین حوزه عمومی و خصوصی از بین رفت و حوزه عمومی به جای تلاش برای دستیابی به توافق در مورد خیر مشترک عینی ولیکن آرمانگرایانه ای که احتمال تحققش وجود داشت بیشتر به حوزه چانه زنی منافع بین احزاب ، دیوانسالاری و گروه های ذینفع خاص تبدیل شد . ظهور سازمان های بزرگ و ورود منافع خاص در حوزه عمومی باعث ایجاد گسست  در این حوزه و بی میلی نسبت به قدم نهادن به فراسوی منافع محدود  و مشارکت در بحث پیرامون خیر گسسته جامعه گردید . سوم اینکه افزایش وسایل ارتباط جمعی شهروندان را به دریافت کنندگان منفعل محصولات "صنعت فرهنگ" تبدیل ساخت و در جهت ایجاد رضایت بدون تفکر واقعی عمل نمود . بنابراین ، انحطاط حوزه عمومی بورژوازی نمونه ای از تز انتقادی هابرماس است که آن را در آثار بعدی اش پرورش داد ؛ یعنی نابودی ارتباطات عقلانی در زیست جهان به وسیله دست اندازی دولت و اقتصاد به آن . او در کتاب دگرگونی ساختاری حوزه عمومی پیشنهادی رادیکالی درباره امکان دگرگون ساختن جامعه مطرح نمود که بعدا از آن عقب نشینی کرد . وی استدلال نمود که هیچ امکانی برای زنده ساختن حوزه عمومی در جامعه معاصر وجود ندارد اما سازمان ها و نهادهایی که آن را نابود نموده اند ممکن است از درون دموکراتیک شوند . احزاب سیاسی ، سازمان ها ، موسسات دولتی و رسانه ها باید به شیوه ای سازمان دهی شوند که امکان مباحثه عقلانی-انتقادی آزاد آنها فراهم شود تا به این ترتیب با تمرکز قدرت و پول مقابله گردد و امکان دگرگون سازی یک حوزه عمومی اصلاح شده دموکراتیک ، به فعل تبدیل می شود .

ویژگی رادیکال مدل دموکراسی هابرماس در آثار بعدی اش تا حد زیادی کاهش یافت . او هدف تاثیرگذاری از درون بر نهادها را رها نمود و به نظر می رسد که دلیل اصلی اش پذیرش این نگرش کارکردگرایانه بود که نظام ها بر اساس منطق خودشان عمل می کنند و بنابراین نمی توانند به گونه ای سیاسی متحول شوند . به ویژه او بر ضد سوسیالیسم ، که زمانی به آن اعتقاد داشت ، چنین استدلال نمود که اقتصاد بازار آزاد را نمی توان به آسانی بدون اینکه کارآیی اش از بین برود به وسیله دستگاه اداری هدایت نمود ، در حالیکه برای اجتناب از توتالیتاریسم باید دولت را شدیدا محدود نمود (Calhoun,1992,p 436) .

جنبشها اغلب به گسترش دیوانسالاری و بازار به درون حوزه خصوصی به منظور تامین حقوق شهروندی توجه دارند . این امر آنها را از گروه های محلی اجتماع محوری که به رشد سرمایه داری انتقاد دارند و به نظر می رسد هابرماس آنها را در ذهن دارد ، تا حدی متمایز می سازد . اما هابرماس در بخشهای دیگری از کتابش بسیار مثبت تر با نقش جنبش های اجتماعی و احتمال تحقق دموکراسی برخورد می کند و معتقد است که می توان بر نظام دیوانسالاری دولتی تاثیر گذاشت و بنابراین اقتصاد را تاحدی سازمان دهی مجدد نمود ؛ اما از نظر او این امر را تنها از خارج از نظام و به شیوه ای شبیه محاصره می توان انجام داد (Ibid,1992,p 452) .

مدل دموکراسی هابرماس در شرایط پیچیدگی دربردارنده یک مفهوم سازی مجدد از حوزه عمومی است که در آن جنبش های اجتماعی بازیگران اصلی در شکل دهی اراده دموکراتیک می باشند و موضوعات را در عرصه های غیر رسمی تری تعریف می کنند و سپس از طریق کانال های سیاسی متعارف در مورد آنها اقدام می شود . با گذشت زمان، هابرماس پیشنهاد برقراری رویه های مشارکتی تر و دموکراتیک تر در احزاب سیاسی ، افزایش موضوعاتی که در شمول برگزاری رفراندوم در قانون اساسی قرار می گیرند ، وضع مقررات بیشتر برای رسانه ها جهت جلوگیری از تعیین برنامه های سیاسی و اقتصادی توسط آنها و افزایش آزادی مخاطبان منتقد را ارایه نموده است (Habermas,1996) .

*این مطلب بخشی از مقاله ای به همین نام است که اولین بار در فصل نامه فراسو (۱۳۸۷) منتشر شد.